روزی روزگاری دهکده خاطرات چاپ
امروز قرار بود به پیشنهاد برادر کوچکترم همه برادران و تنها خواهرم به یاد دوران کودکی همراه پدر و مادر در دهکده خاطرات کنار هم باشیم و آن خاطرات را زنده کنیم پیشنهاد قشنگی بود من منتظر نتیجه و هماهنگی او بودم اما افسوس که عملی نشد!! چقدر زیبا بود برگردیم به اون دوران من از شب قبل حس عجیبی داشتم تمام خاطرات به ذهنم هجوم آورده بودند اما یکی از آنها بیشتر ذهن مرا قلقلک میداد : غروب دهکده ماموریت پیدا میکردیم برای شتشوی پاها و دست صورت مهمان چشمه باشیم بعضی وقتها دیرتر از بازی برمیگشتیم اما مادر قانون را نمی شکست فانوس را دستمان می داد و ما را روانه چشمه میکرد تا ضمن شستن خود آب خنکی هم برای شام بیاوریم بین راه از درون گیاهان بلند رد میشدیم که ترسناک بود انواع موجودات خیالی را در ذهن تصویر سازی میکردیم حتی از سایه خودمان هم میترسیدیم کوچکترها هم به پاهای بزرگترها می چسبیدن تا ترسشان را کاهش دهند گاهی اوقات دوستانمان هم بین راه خود را درون گیاهان مخفی میکردند و هنگامی که از کنارشان میگذشتیم با سر و صدا وحشت ما را دو چندان میکردند. تا برگردیم سفره شام آماده بود نون محلی و شیر تازه ( زیر چراغ گردسوز) نان ریز شده درون شیر چه لذتی داشت به خصوص آخرین لقمه آن سر کشیدن ریزه های نون همراه آخرین قطرات شیر فراموش نشدنیست ....یا علی










