X
تبلیغات
رایتل

یاد ایام در دهکده خاطرات

تاریخ : شنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1393 در ساعت 02:03

  این وقت سال اهالی دهکده کم کم از قشلاق برمی گشتند، روزهای اول شروع دوباره زندگی در دهکده دلگیر بود ،خاطرات سال قبل و دلتنگی هایش برای مدتی افسردگی خفبفی را به همراه داشت ،اتصال خاطرات جدید به خاطرات سال قبل روزها طول می کشید و اما بعد......... دهکده اوج زیبایش را تجربه می کرد اگر یک روز صبح در ارتفاعات دهکده قرار می گرفتید حواس پنج گانه شما تجربیات بی نظیری را در بخش هیپو کامپوس قشر خاکستری مغزتان ثبت می کرد این تجربیات را با هم به اشتراک می گذاریم!! ،...حس لامسه ؛وزش باد خنک صبحگاهی ، چهره ات را نوازش می کرد و هرچه جلو تر می رفتید این نوازش مخملی تر و گزنده تر می شد ، از طرفی پاهایتان لای علف های بلند گیر می کرد و خیسی شبنم  از لای جوراب پاهایتان را سیراب می کرد.... حس بینایی ؛ لاله عباسی با رنگ قرمزش  از یک طرف، بابونه با زردیش از طرف دیگر و انواع گل های رنگی (بنفش ،زرد،صورتی و.....) منظره ای را شکل داده بودند که لاجرم به تحسین این همه زیبایی بر روی تپه ای کوچک چمباتمه می نشستی دستها را زیر چانه قرار می دادی و محو این چشم انداز بی نظیر و رنگارنگ می شدی ....حس شنوایی ؛ اولین صدایی که جلب توجه می کرد آواز دلنشین فاخته (کو کو)بود پرنده ای که پیام رسان بهار است، قدیمی های دهکده برای این پرنده تقدس خاصی قایل بودند و با آواز آن به یاد خاطرات گذشته خود می افتادند و آهی از ته دل می کشیدند!!!! دیگر صداها هم آواز پرندگان مهاجری بود که همچون مردم دهکده از قشلاق برگشته بودند.... حس بویایی؛ به قول سهراب: در گلستانه چه بوی علفی می آید، سهراب ما نمی دانست که در دهکده علاوه بربوی علف  بوی گلها  هم مستت می کند تا  با تنفس عمیق آن را به عمق جان بفرستیم وعطر شامه نوازش تلنگری باشد برخاطرات گذشته..... حس چشایی؛ بعد از گردش صبحگاهی وقتی به کلبه پدری بر می گشتید کتری سیاه شده روی آتش هیزم ، قوری روی خاکستر داغ ، شیر جوشیده درون پیاله، پنیر تازه درون بشقاب ، و نان محلی درون سفره...........ادامه باشما و ذهن کنجکاوتان......تا بعد

نظرات (7)
به گورستان گذر کردم کم و بیش

بدیدم حال دولتمند و درویش

نه درویشی به خاکی بی کفن ماند

نه دولتمند برد از یک کفن بیش

خاک شد هر که در این خاک زیست

خاک چه داند که در این خاک کیست

سر انجام که باید از این خاک رفت

خوشا آنکه پاک آمد و پاک رفت
عالی بود استاد
دوست خوبم:
ممنون از حضورت آقا سجاد
سلام جناب آقای مهرگانفرد
درحدود دوسالی است که به وبلاگ شما سرمی زنم نوشته های شما بسیار زیباست مطالبی که مربوط به زندگی واداب رسوم منطقه ای بسیارسرسبز وخوش آب وهوا به اسم داماش است من هرسال به داماش می ایم.هرچند مامطالب شما را درشهر می خوانیم اما انگاردرکنار بیشه زارها نشسته ایم ولذت می بریم.
پایدار باشید
دوست خوبم:
ممنونم از حس مشترکی که دارید و حس نوشتن را تقویت می کنید
سلام مدتها بود از فضاى دلنشین وبلاگ شمادوربودم,اماانگارهمیشه حتى تواوج ترافیک زندگى هم یه چیزى کم بود,حقیقتا هنوز هم حس عمیق وطبیعت زیباى داماش درنوشته ها تون جاری وقابل لمسه, خوبه که به سمت جلو و روبه بالا درحرکتید,برخلاف خیلى ازکسایى که به اشتباه مسیرجلو رو.روبه دره درحرکتند.بدرخشیدمثل همیشه,nice day
دوست خوبم:
بله مدتها به دهکده ما سر نمی زدید حضور دوباره شما را گرامی میداریم
باسلامی دوباره وصادقانه به دوستی گرانقدر.بهترین رنگ زندگی در وجودپنهان خاطرات دیرین وشیرین مانهفته مانده.اماگاهی باقلب مان به گذشته می رویم وخودمان را می جوییم.آنوقت است که پیدامی شویم. آرام آرام ازگوشه خاطراتمان.من عاشق این خاطرات گرم وصمیمی وناب شماهستم.خودم هم گوشه ای ازاین خاطرات رادر گذشته دارم.پس همیشه زیباترخواهیدنوشت تاوقتی خودتان رابجویید. روزگارتان روشن مثل نگاهتان.
دوست خوبم:
ممنون آرزو خانوم شما همیشه با احساس عمیق تان در مورد دهکده خاطرات و نوشته هام حس جاری بودن را در من تقویت می کنید
حس عمیق من مثل خاطرات گرم و سادهءشما,برگرفته از گذشته وخاطرات قشنگ دوران کودکیه من در زادگاه مادریم روستاى اشبلاء ازروستاهاى انزلى است.هرچندرنگها واقعاتغییرکرده وحتى داستانهاى پدربزرگم باخاموش شدن صداى او دربستربیمارى رنگ باخته ودوچرخهء پربرکتش که همیشه زنبیل نان به آن آ ویزان بود درگوشهء حیاطشان تاربسته امامن قلبم هنوزبراى همهء آ نها مى تپه وچشمم بادیدن حتى خاکسترى از آ نها شوق نفس کشیدن ودیدن پیدامى کنه.همه چیزبازیبایى یک لحظه نگاه اونهاکامل میشه وجاى خالیه حتى عزیزانى که نیستندرو برام پرمى کنه.من هم تجربه خوردن چاى هیزمى شیرداغ وتازه محلى ودوییدن توجنگل ودیدن لحظه هاى دورهم نشستن خانواده تواوج سکوت شب وسختى وکاررودارم.آ رزوى قشنگترین لحظه هاروبراى زندگیه شماوواقعابچه هامون دارم.روزگارتون صاف و آ بى.
دوست خوبم:
انزلی (به قول پدر بزرگم پهلوی)همیشه برام پر از خاطرات زیباست سال های 66 تا 68 هیچوقت از یادم نمیره زندگی دانشجویی در این بندر زیبا قدم زدن روی موج شکن و غروب به یاد ماندنیش هنوز هم سالی چند بار منو به اونجا می کشونه!!.....پیر مردان دوچرخه سوار هم بخشی از خاطرات من از انزلی زیباست و از همه مهمتر تیم ملوان و زنده یاد سیروس قایقران با آن اتومبیل رنوی خودش در غروب های انزلی در من نوجوان چه حسی که نمی ساخت
سیروس قایقران خدارحمتش کنه,مزارش توقبرستونى محلهء پدریه من ونزدیک مزارعزیزترین ازدست دادم پدرمه, اتفاقا چندعکس که خیلى هم دوستشون دارم, شب شام غریبان سال گذشته باشمعهایى روشن ازمزارقایقران عزیزوپسرشون گرفتم که تنها غربت روبادیدن عکسهااحساس مى کنم.گاهى وقتى که ازطرف نزدیکانم به خاطراحساسات عمیقم موردشماتت قرارمى گیرم فقط ازعمق وجودم براى فرارهمه ازلمس احساسات ودرک قلبها تاسف مى خورم. امیدوارم روزى بشر وازجمله هم وطناى ما به قلبشون رجوع کنن وعمیق به زندگى وعشق فکرکنن وبااحساسات عمیقشون نفس بکشن. والبته تصمیم بگیریم که همه زندگى کنیم وعاشقانه به طبیعت وزندگى نگاه کنیم.مانا وسرزنده باشیددوست عزیز.
دوست خوبم:
بله کلیور اومدم و عکس های یادگاری هم دارم اما مزار پدر گرامیتان رو نمیشناختم که فاتحه نثارش کنم در هر صورت خدا رحمتشان کند ..... زندگی شما هم پر از شادی
لینک هستید لینک کنید منتظر نظرهاتون در وبم هستم...........
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد