X
تبلیغات
رایتل

ماشین گلی دهکده خاطرات

تاریخ : دوشنبه 20 شهریور‌ماه سال 1391 در ساعت 22:48

در دوران کودکی یکی از کنجکاوی های ما دیدن ماشین هایی بود که وارد دهکده می شدند و چقدر دقت می کردیم به کسی که راننده اش بود تا تمام حرکاتش را در آینده تقلید کنیم در انتهای شرقی دهکده زمینی بود با گل های رس و زرد رنگ که چشمه ای هم در آنجا جریان داشت به نام (زرد چشمه) کنجکاوی های کودکانه ما نسبت به ماشین روز به روز آنقدر عمیقتر شد تا تصمیم به ساختن ماشین با گل رس را در ما پرورش داد اون محوطه شده بود کمپانی تولید ماشین گلی هر روز صبح ده تا پانزده نفر از هم بازی ها آنجا جمع می شدیم و گل رس پرورش یافته در اطراف چشمه را استخراج می کردیم ابتدا چرخ ها را می ساختیم و در مقابل نور خورشید قرار میدادیم سپس به بدنه و قسمت های دیگر میپرداختیم آنها را هم برای خشک شدن می چیدیم و حالا نوبت تهیه چوبهای مناسب بود تا چرخها و بدنه را به هم وصل کنیم. بعضی روزها تصمیم می گرفتیم ماشین را بزرگ بسازیم و به تقلید از ماشین واقعی سوارش شویم و رانندگی کنیم  تا غروب زحمت می کشیدیم و در پایان با یکبار سواری ماشین ما به تلی از خاک تبدیل می شد اما باز فردا شروع می کردیم گاهی وقت ها با دروغ کودکانه به دیگران می گفتیم ماشین من روشن شد خیلی راه رفتیم بعد خراب شد!!!!! اما حالا میفهمم تخیل ما بود نه دروغ ....در پست بعدی یکی از تخیل های ماشین گلی کودکانه مان را براتون قلمی خواهم کرد....

نظرات (7)
سلام.خیلی وقته نجواهای عاشقانه حذف شده اما هنوز تو لینکتون هستش.
دوست خوبم:
چشم تغییرش میدم
سلام استاد مهرگانفرد قبلا به این وبلاگتون هم سر زده بودم و نظر هم دادم به هر حال متولدین سرزمین عشق (رودبار) هرجایی که توی این دنیا بزرگ باشن همدیگه رو پیدا می کنن
دوست خوبم:
دست در دست هم دهیم به مهر رودبار خویش کنیم آباد
سلام استاد
چند روز قبل جیرنده برای ناهار به داماش رفتیم واقعاْ زیباست
دهکده خاطرات نام زیبایست برایش
دوست خوبم:
همیشه در سفر باشید
سلام سلام
ممنون از حضورت
واقعا خوشحالم کردی..
راستش غافلگیر شدم..
فکر می کردم تو لیست فراموش شدگان کنج ذهنت جا گرفتم..
دوست خوبم:
یاد یاران هر کجا باشد خوش است
سلام جناب مهرگانفرد
یادم هست سالهای اول حق التدریسی ام وقتی از نوده فاراب برای کلاس های ضمن خدمت شما می آمدم جیرنده وشما تازه اون ماشین ریوی نقره ای رو گرفته بودید من با حسرت نگاه می کردم که روزی شاید استخدام شوم و ماشینی....الان که خاطرات ماشینی شمارو خوندم به این گردش ایام خرده ها گرفتم که تخیل
چه کارها که نمی کند...
دوست خوبم:
رویای هر چیز وصال آن است
سلام جناب مهرگانفرد
یادم هست سال ها پیش دوران حق التدریسی ام وقتی از نوده فاراب برای کلاس های ضمن خدمت شما به جیرنده می اومدم شما تازه اون ماشین ریوی نقره ای رو خریده بودید ومن توی تخیلم ارزو میکردم که استخدام شوم و روزی ریو بخرم ...این خاطرات شما بنده را به یاد اون روزها آورد..
دوست خوبم:
بدون تخیل آینده آینده ای نخواهیم داشت
سلام دوست ، اهل لوشانم اما خانه ام لوشان نیست ، میل بازگشت به دوران کودکی و نوجوانی رویای تمام آدمهاست ، فروغ گذر از هفت سالگی را دوران شگفت عزیمت مینامد ، سهراب سپهری بعد از طی این دوره میگوید : بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون ، اما دلم از غربت سنجاقک پر . جمله تکراری معروف : چقدر زود دیر شد!!
دوست خوبم:
بله زیبا بود هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگاری وصل خویش
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد